آمیتیس بانوآمیتیس بانو، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 1 روز سن داره

آمیتیس گل سرخ مامان و بابا

243. بوس

1392/6/25 13:53
نویسنده : مامان آرام
269 بازدید
اشتراک گذاری

اول از پریروز بگم ... صبح زنگ زدم از دکتر وقت گرفتم ... بعدازظهر تو راه برگشت از دماوند غرغر میکردی ... کلا وقتی تو صندلیت نیستی همش اذیت میکنی - البته تو صندلیت هم باشی بعضا اذیت میکنی ها :) - رختخوابت رو پهن کردم عقب ماشین و خوابوندمت باهات بازی کنم ... داشتی میخندیدی که ته دهنت دیدم 4 تا سفیدی ریز هست ... طفلکم دندون کرسی درمیاوردی؟ بمیرم برات :*

خلاصه گفتم در هر حال برای چکاپ ببرمت ... رفتیم یه دختر کوچولوی نازی اونجا بود که شدید منو یاد بچگیای غزاله مینداخت ... همونجور سبزه و خوشکل و خنده رو ... از تو کوچیکتر بود ... هی میومد بغلت میکرد و بوست میکرد و من کلی غصه خوردم چون تو بلد نیستی بوس کنی ... فقط بلدی بوس بدی :*

خلاصه دکتر از قدت راضی بود ولی گفت خوب وزن نگرفتی ... 

چند روزه با جدیت هی میگم ببعی میگه بع بع ولی تو فقط گوش میدی و میری! چند روز پیشا با صدای پیشی سر و کله میزدیم که تو بجای میو چند بار گفتی مََََ  خوب همینم خوب بود:* فک کنم گربه ت رو پا رو دمش گذاشتن با این صداش :))

دیروز بعدازظهر نشسته بودم یهویی اومدی دهنت رو گذاشتی رو لپم :* دورت بگردم من:*

بعدشم همینجوری داشتم میگفتم ببعی میگه یهو برگشتی گفتی بع بع :*

ولی خوب دیگه پیشی و بقیه ی جونورا هم بع بع میکنن فعلا :))

دیشب بازم اذیت کردی و بیدار شدی منم نشستم به کتاب خوندن و تو هم که خوابیدی تا زمان رفتن بابا مرتضی داشتم کتاب میخوندم:دی خوب خیلی خوابم میومد بعدش که تو بیدار شدی و رفتم در اتاق خودمون و دستشویی و حمام رو چک کردم و خوابیدم ... یهو دیدم اومدی دهنت رو گذاشتی رو دهنم :* مامان اینجوری کس دیگه رو بوس نکنیااااااااا:*

بعد از چند دقیقه دیدم یه چیزی فروکردی تو دهنم :)) بله! یه سیب زمینی !!! هیچی دیگه بیدار شدم و همون سیب زمینی رو گذاشتم پخت واسه صبحونه ت:)

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (10)

لی لی مامی آرشیدا
25 شهریور 92 16:12
ای جوووون آمیتیس ازاون بوسه هات به منم بده


علامه کوچولو
25 شهریور 92 17:15
با نام رضا به سینه ها گل بزنید
وز اشک به بارگاه او پل بزنید

فرمود که هر زمان گرفتار شدید
بر دامان ما دست توسل بزنید


*********************

سلام عیدتون مبارک:التماس دعا


مرسی
زهرا
25 شهریور 92 19:08
الهی قربونت برم با این لب دادنت !



ولی خداوکیلی سیب زمینی رو خوب اومدیااااااا ،حال کردم !



مامانش حالا خوبه آمیتیس میره سر سیب زمینی پیاز ،امروز بعد از ظهر من برای یک صدم ثانیه چشمم گرم شد که یهویی پریدم و دیدم آقا یه بشقاب چینی توی دستشه و داره بهم لبخند ژکوند میزنه !!!


ووی ووی زهرا انقدر از این لفظ لب دادن بدم میاد
انشالا یه روز با سیب زمینی بیدار شی بفهمی چی میگم خخخخخ
ای جوووووووون خوب من قفل زدم نمیتونه بره سراغ ظرفام ... ولی بعضا که یادم میره ببندمش و میره تا میگم آمیتیس 6 متر میپره هوا و میدوه تو بغلم
شیدا
25 شهریور 92 20:33



:دی بخند شیدا خانوم ما نیز بعدا به شما میخندیم :دی ببوس تین تینمو
amitis) ainaz)
25 شهریور 92 23:14
شیطونکم دلم برات تنگولیده بود بوووووووس


مرسی خاله ما نیز هم
سمیرامامان آوا
26 شهریور 92 8:54
چه بوسای آبدارو شیرینی منم

میخوام

آوا میره پادری ها رو برمیداره میندازه روم خخخخخخخ

بچه ام میگهشاید مامانم سرما بخوره


ای جونم خوب شاید سردت شه
هانی
26 شهریور 92 13:10
به به دندون های جدید مبارک خاله...
یه بوس هم به من بده با اون لب های نازت
مامانی حسابی به بی خوابی عادت کردیاااا



آره کم کم دارم مرد بار میام خخخخخخخخ
مرسی
صدی
26 شهریور 92 13:18
ولادت امام رضا رو به آرام جونم و عسل خاله و خانواده اش تبریک میگم
آرام جون فقط این مدت تحمل کن به زور بهش غذا نده از چشمش می افته
بعد اصلانگران وزن نباش رویش دندان خودش دلیل قابل قبولیه
اصلا غصه نخوره فقط ببین چی علاقه داره بهش زیاد بده نون بسکویت...
دندونت مبارک باشه عسل
ببخشید من جسارت کردم


مرسی صدی جون لطف کردی درکل نمیدونم با چی زنده س بچه م؟ هیچی نمیخوره! هی غذا میپزم هی نمیخوره! منم دنبالش نمیرم هروقت بخواد خودش میاد
زهرا
27 شهریور 92 16:01
کجایی مامانش !؟

نیستی تو دسترس ؟؟؟


خونه ی مامان اینا انتن نمیده
صبا خاله ی آیسا
30 شهریور 92 10:31

عااااااااااااااااشقتم


مامان منم عاشق آیسا گلی ه خاله ش