243. بوس
اول از پریروز بگم ... صبح زنگ زدم از دکتر وقت گرفتم ... بعدازظهر تو راه برگشت از دماوند غرغر میکردی ... کلا وقتی تو صندلیت نیستی همش اذیت میکنی - البته تو صندلیت هم باشی بعضا اذیت میکنی ها :) - رختخوابت رو پهن کردم عقب ماشین و خوابوندمت باهات بازی کنم ... داشتی میخندیدی که ته دهنت دیدم 4 تا سفیدی ریز هست ... طفلکم دندون کرسی درمیاوردی؟ بمیرم برات :*
خلاصه گفتم در هر حال برای چکاپ ببرمت ... رفتیم یه دختر کوچولوی نازی اونجا بود که شدید منو یاد بچگیای غزاله مینداخت ... همونجور سبزه و خوشکل و خنده رو ... از تو کوچیکتر بود ... هی میومد بغلت میکرد و بوست میکرد و من کلی غصه خوردم چون تو بلد نیستی بوس کنی ... فقط بلدی بوس بدی :*
خلاصه دکتر از قدت راضی بود ولی گفت خوب وزن نگرفتی ...
چند روزه با جدیت هی میگم ببعی میگه بع بع ولی تو فقط گوش میدی و میری! چند روز پیشا با صدای پیشی سر و کله میزدیم که تو بجای میو چند بار گفتی مََََ خوب همینم خوب بود:* فک کنم گربه ت رو پا رو دمش گذاشتن با این صداش :))
دیروز بعدازظهر نشسته بودم یهویی اومدی دهنت رو گذاشتی رو لپم :* دورت بگردم من:*
بعدشم همینجوری داشتم میگفتم ببعی میگه یهو برگشتی گفتی بع بع :*
ولی خوب دیگه پیشی و بقیه ی جونورا هم بع بع میکنن فعلا :))
دیشب بازم اذیت کردی و بیدار شدی منم نشستم به کتاب خوندن و تو هم که خوابیدی تا زمان رفتن بابا مرتضی داشتم کتاب میخوندم:دی خوب خیلی خوابم میومد بعدش که تو بیدار شدی و رفتم در اتاق خودمون و دستشویی و حمام رو چک کردم و خوابیدم ... یهو دیدم اومدی دهنت رو گذاشتی رو دهنم :* مامان اینجوری کس دیگه رو بوس نکنیااااااااا:*
بعد از چند دقیقه دیدم یه چیزی فروکردی تو دهنم :)) بله! یه سیب زمینی !!! هیچی دیگه بیدار شدم و همون سیب زمینی رو گذاشتم پخت واسه صبحونه ت:)


243. بوس
